
نه دیگر حرفی ازشبنم ،نه عشقی واضح و مبهم
نگاهت خوب فهمانده که تو دیگر نمی مانی
نه دیگر حرفِ آ ینده ، نه بر لبهایمان خنده
دو دیوانه ، دو بازنده ، در این بازی ، چه مِیدانی!
نه دیگر آ ن رسیدن ها ، نه شوق و ذوق ِ دیدنها
نه سوی هم دویدن ها ، عقب رفتیم پنهانی
نه دیگر نامه ای چیزی ، نه آن اشکی که می ریزی
نه در تقویم ِ رومیزی ، قرار روز دیداری
نه دیگر فال و نه حافظ ، نه دیگر غیر ِ تو هرگز
نه آن شاخه ِ گل ِ قرمز، نه گل ماند و نه گلدانی
نه دیگر قصه ً مجنون، نه حرف از عشق ِ بی قانون
نه ماندن ساعتی بیرون ، نه رفتن زیر ِ بارانی
نه دیگر طعم ِ لالایی ، نه دیگر بی تو تنهایی
نه دیگر کی تو می آ یی ، همه گم شد به آسانی
نه حرفی از دوستت دارم،نه از عشق ِ تو بیمارم
نه تا آ خر تویی یارم ، هوا سردست و طوفانی
نه دیگر نا مه ای یادی ، نه حرف از صید و صیادی
چه کاری دست من دادی ، دل ِ گمراهِ زندانی
نه دیگر شور ِ لبخندی ، نه حرف از بعد و پیوندی
نه می خندم ، نه می خندی در این شبهای طولانی
نه دیگر صحبت از نازی ، نه حرف از بال پروازی
نه تصمیمی به آ غازی ، در این شبهای پایانی
نه حرف از خواب و رویایی ، نه حرف از فتح دنیایی
نه قایق توی دریایی ، سکوتست و پریشانی
نه دیگر عذر و کوتاهی ، نه دیگر معذرت خواهی
نه ماندن بینصد را هی ، نه خط ِ روی پیشانی
نه دیگر گفتگو کردن ، نه چیزی آرزو کردن
نه حرفی رو به رو کردن ، فرا موشت شدم آ نی
نه حر فی از شهامتها ، نه در بوسه خجالتها
نه آ ن گونه حسادتها تو حق داری نمی دانی
حرامم شد شب بی تو ، همین فردا بیا پیشم
نگو ، جای تو من گویم ، هنوزم دوستت دارم
برچسبها: <-TagName->